X
تبلیغات
نوشته های یک پسر بی شعور

نوشته های یک پسر بی شعور

بذار همه بگن من بی شعورم! آدم باید انتقاد پذیر باشه

آتنا دیگه نظرات رو جواب نمی ده

سلام. راستش دیگه نمی خوام به نظرات جواب بدم. به دلایلی که الان عرض می کنم خدمتتون.

اولین دلیلش اینه که دوس ندارم ایقدر حرف بزنم. دوست دارم نظرارو بخونم و فقط واسه خودم روشون فکر کنم. همین. حالا ممکنه انعکاسش تو پست بعدی باشه، ممکنه هم نباشه.

دلیل بعدی اینه که حوصله ندارم خداییش! خسته شدم از نظر جواب دادن. حسش نیست... می فهمی چی میگم؟

دلیل بعدیش باز اینه که من اصلا درست حرف زدن بلد نیستم. یهو می بینی یه چیزی گفتم ضایع شد رفت. زشته دیگه خداییش.

همین دیگه...

ولی خیلی دوست دارم نظر بخونم. خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:52  توسط آتنا  | 

ویژگی های یک آدم بی شعور

خیلی از دوستان مکررا درخواست کردن که اگر ما هم بخواهیم بی شعور شویم، باید چکار کنیم. به من گفتن تا ویژگی های یک آدم بی شعور رو بنویسم. به روی چشم... ولی یه چیزی رو همین اول بگم. خیلی از این ویژگی ها ممکن تو اطرافیانتون دیده بشه، و یا تو خودتون (اگه از بیرون به خودتون نگاه کنین)... دیگه ناراحت نشین. اگه می خواین ناراحت بشین این پست رو نخونین لطفا! واسه ادامه روی لینک زیر کلیک کنین:

من بالای 18 سال سن دارم و در حالت مستی نیستم و تمام این شرایط را می پذیرم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:17  توسط آتنا  | 

kordanize

من اصلا دوست ندارم راجع به سیاست نظر بدم. این پست رو همه از دیدگاه زبانشانسی بهش نگاه کنید، نه سیاسی... مرسی! البته منبع موثق ندارم واسه صحتش، تو نت دیدم دیگه! باحال بود، خوشم اومد... قابل توجه Lexicographers...

هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام! دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد،ولی واژه "کردان" به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد.


Kordanize /'k?rd?naiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]
(1): To get Ph.D without having B.Sc.
(2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

- Kordanification( n.)
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2): The relationship between happiness and telling a big lie.
(3): A method in order to gain Self confidence.

- Kordanism(n. )
(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

- Kordanic(adj. )
(1): Happy
(2): Self Confident
(3): Relaxed

- Kordanicly(adv. )
(1): In a Kordanic manner

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:59  توسط آتنا  | 

تفاوتی که ایجاد تفاوت می کند

اکبر و اصغر دوتا دوقلو هستن. خیلی باهم دوستن. همه کاراشون شبیه همه. با هم میرن مدرسه، با هم میرن بازی، با هم میرن پارک، با هم غذا می خورن. با هم حتی میرن دسشویی (البته نوبتی). خلاصه ننه اینا حتی بعضی وقتا به اشتباه میفته که کدوم کدوم بود! بیچاره ها پس فردا که زن بگیرن، یهو می بینی اشتباه شد یه روز! مثل فیلم Prestige. خلاصه... همه کاراشون شبیه همه... به جز یه چیز. اصغر همیشه قبل از خواب 10 دقیقه کتاب می خونه.

چند سال میگذره و کم کم میشن پشت کنکوری. اصغر تهران قبول میشه ولی اکبر قبول نمیشه. میره سربازی.

تو تهران اصغر یه هم اتاقی پیدا می کنه شکل خودش. باز همه کارای اینا شکل همه به جز یه چیزشون، اینکه اصغر روزی 10 دقیقه کتاب می خونه قبل از خواب.

تو سربازی هم اکبر یه هم سلولی پیدا می کنه شکل خودش. همه کارای اینا باز شبیه همه، به جز اینکه هم سلولیش صبح 10 دقیقه زودتر از اکبر پا میشه و خط نستعلیق تمرین می کنه.

دو سال بعد اکبر و هم سلولیش سربازی شونو تموم می کنن. میرن دنبال کار... اکبر کار گیرش نمیاد... ولی هم سلولیش میره تو انجمن خوشنویسی ایران آزمون میده و به عنوان استاد استخدامش می کنن.

دو سال دیگه هم میگذره که اصغر و هم اتاقیش میشن پشت کنکور ارشد (مثل الان خودم). اصغر باز دوباره قبول میشه، ولی هم اتاقیش نه و میره سربازی با یکی هم سلولی میشه شکل هم سلولی اکبر و سرنوشت شون همونی میشه که واسه اکبر و هم سلولیش شد!

بعد از یه 10، 12، 15 سالی، اصغر داره تو بریتیش کلمبیا درس میده، و اکبر سر گذر واستاده که ببینه امروز کسی می برتش سر کار یا نه!

The Road Not Taken
     
Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;

Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I marked the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I,
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.

By: Robert Frost


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:37  توسط آتنا  | 

I'm bleeding me

فرآیند اعتیاد به هر چیزی که نمی خوای بری طرفش:

1- اول بهت پیشنهاد میشه، یا در معرضش قرار میگیری. و کاملا با عصبانیت ردش می کنی. انکارش می کنی... این مرحله می تونه از 1 روز تا 10 سال طول بکشه. همه مراحل همینطوره. بستگی به طرفش داره.

2- بهت پیشنهاد میشه، یا در معرضش قرار میگیری و میگی: "واقعا این چه کاریه... اصلا درست نیست. من تعجب می کنم!..."

3- بهت پیشنهاد میشه، یا در معرضش قرار میگیری و میگی: "نه من نیستم، ولی خوب شما خودتون می دونین، به هر حال هر کسی آزاده... من فقط نگاه می کنم."

4- بهت پیشنهاد میشه، یا در معرضش قرار میگیری و میگن: "بابا یه بار طوری نی! حال میده!" ... تو میگی: "باشه، ولی فقط یه بارا!"

5- مهم نیست که بت پیشنهاد شده یا در معرضش قرار گرفتی یا نه... مهم اینکه الان داری انجامش میدی و حال می کنی...

6- بهت پیشنهاد نمی شه، و خودت خودتو در معرضش قرار میدی...

7- نه تنها بهت پیشنهاد نمیشه، بلکه تورو ازش منع هم می کنن ولی تو میگی: "گیر نده بابا، برو خودتو اصلاح کن!"

8- بهش پیشنهاد میدی و در معرض قرارش میدی و کلی باهاش حال می کنین.

9- زیاد تمایل نداری بهش ولی اگه نری طرفش آروم نمیگیری...

10- ازش بدت میاد، ولی دیگه ولت نمی کنه...

11- دنبال یه راه میگردی که از شرش خلاص شی، ولی نمیشه...

12- دیگه معتاد شدی...

'I'm digging my way to something better

I'm pushing to stay with something better

I'm sowing the seeds I take for granted

This thorn in my side is from the tree I've planted


I am the beast that feeds the feast

I am the blood, I am release

Come make me pure, bleed me a cure

  I'm caught, I'm caught under


Caught under wheels' roll

I take that leech, I'm bleeding me

Can't stop to save my soul

I take the leash that's leading me


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:36  توسط آتنا  | 

سرچ های بی شعورانه

این آمار مربوط میشه به بعضی از ورودها به بلاگ از طریق جستجوی کلیدواژه های خاص در گوگل. بعضی هاش جالبه. جلو هر کدومشم من نظر دادم!

 بی شعور: خوب مسلمه دیگه. هر کی دنبال بی شعور میگرده میاد اینجا!

 داستان های **** پسرها: اون ستاره ها سانسور شد. من هر چی که سعی می کنم ادب رو رعایت کنم ولی باز با کلمه های بی ادبی میان تو بلاگ من، آخه نمی دونم کجاش من بی ادبی کردم که سرچ شده!

 به گروه خونتون چه چيزهايي مي خوره چه چيزي نه؟: به نظر شما چه جور آدمایی همچین چیزی رو سرچ می کنن؟

 دختران بی شعور: خوب، به هر حال به ازای هر پسر شاید یه دخترم هست! یعنی میشه من یه روز وبلاگ "نوشته های یک دختر بی شعور" رو پیدا کنم؟

 چه جوری بفهمم که یک پسر دوستم داره یا نه؟: واقعا چطوری می شه فهمید؟ دخترک بیچاره، حتما باز این پسره قولای الکی بهش داده. آقا من یه چیزی بگم به شما دخترا؟ گول این پسرا رو نخورین، همشون دنبال یه چیزن!!!!!

 بي شعورترين آدم جهان: به به! این یعنی موفقیت! فک کن، سرچ کردن اومدن یه راست اینجا! دمش گرم هر کی سرچ کرده!

 روغن حیوانی: فک کنم روغن میخواد گرون بشه ها! دیدی؟ دبه هه چپه شد؟ الان می تونستم به قیمت خوب بفروشمش. (داستان دبه روغن حیوانی اینجاست)

 اتنا اسم پسر: حالا مگه چیه؟ خوب من اسمم آتناس دیگه!

 خاطرات یک دختر ترشیده: نکنه اون دختر بی شعور همین دختر ترشیده س؟ یعنی منتظر مونده که من پیداش کنم؟ وای... عشق و دارین؟ به خاطر من ترشید! قابل توجه کسانی که میگن عشق کشکه! دیدین کشک نیست؟ (جالب بود که با این سرچ بلاگ آفتاب هم اومد)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:12  توسط آتنا  | 

زندگی و مردن

خیلی کوتاه: مهم نیست که چقدر پیر بشی، مهم اینه که چطوری پیر بشی!

اینو می تونین واسه دوستاتون اس ام اس کنین.

منبع: خودم!

They dedicate their lives
To running all of his
He tries to please them all
This bitter man he is
Throughout his life the same
He's battled constantly
This fight he cannot win
A tired man they see no longer cares
The old man then prepares
To die regretfully
That old man here is me

پ.ن: من فقط کامنت های مربوط به پست قبل رو جواب نمی دم، و کامنت هایی که در پست های دیگه باشه و مربوط به پست قبل باشه!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:8  توسط آتنا  | 

آرامش با دیازپام 10

سلام. (جدیدن شعورم اضافه شده و سلام می کنم) خوب، بعضی ها گفتن که چرا آهنگ گذاشتی تو بلاگت؟ حرام است. خوب دیدم نمی تونم تصمیم بگیرم که حرام است یا نیست! ولی جوانب احتیاط رو در نظر گرفتم، و گفتم (به قول یاسر) خودم گوش میدم چرا به بقیه بگم گوش بدین. به من چه! خودم و خدای خودم...

تا اینجاش قبول. ولی می خوام یه کم از اونایی که به موسیقی گیر میدن گله کنم. لطفا انتقاد پذیر باشین و ناراحت نشین!!!

بابا دیگه شورشو در آوردین. چرا؟ شما همه موسیقی ها رو میگین مبتذل! آخه اصلا شما راجع به موسیقی چقدر اطلاعات دارین که راجع به ابتذالش اطلاعات داشته باشین. نمی خوام بگم شما بی سوادینا! نه به جون خودم. می خوام بگم که آدم یه چیزی میشنوه، اگه می خواد اون حرف و انتشار بده، باید راجع بهش تحقیق کرده باشه. من خودم راجع به چیزی که سرم در نمیاد اظهار نظر نمی کنم. ولی راجع به موسیقی می خوام حرف بزنم!!!!

من حدود 6 یا 7 سال تئوری موسیقی کار کردم. یعنی کتابهای "تئوری بنیادین موسیقی" نوشته پرویز منصوری و POZZOLI شماره 1 و 2 رو هم کامل کار کردم. 3 سال پیانو می زدم، و حدود 3 سال هم گیتار (و 1 سال هم گیتار الکتریک). از لحاظ آهنگسازی خودمو اصلا آهنگساز نمی دونم، ولی خوب می تونم یه قطعه رو تحلیل کنم. مثلا از لحاظ گامها، مدلاسیون، رینج آکورد، تغییر گام، هارمونی، فاصله ها، پیانو فورته، آکوردهای ترکیبی، آگمنت، ساس تو، ساس فور و... یعنی زبانشو خوب می فهمم. ادعامم میشه! این همه اصطلاح رو هم واسه ادعام گفتم!

خلاصه، من اوایل فقط پیانو گوش میدادم، از اونجایی که ایرانی بودم، ذائقه شنیداریم با موسیقی ایرانی حال می کرد. کم کم با موسیقی کلاسیک آشنا شدم و به فضاش عادت کردم. شوپن و بتهوون هم شدن اسطوره های زندگیم! کم کم پاپ وارد ایران شد. خوب هیجانی بود و درگیرش شدم ولی از وقتی که با پینک فلوید آشنا شدم، راک شد ذائقه اصلیم. بعد از یه مدت دیدم راک خوبه، ولی زیاد ارضا کننده نیست. تا اینکه از چند سال پیش رو به متالیکا آوردم (همونی که خیلی ها میگن موسیقیشون شیطان پرستانست) و تنها موسیقی هستش که منو ارضا می کنه (و بعضی اوقات هم کلاسیک). نمی دونم چقدر شعرای متالیکا رو حداقل خوندین، ولی بذارین اعتقادمو بگم. من تمام شعراشو از دیدگاه فلسفه نگاه می کنم و می بینم همه با ایدئولوژی عقلی حداقل من جور در میاد. بعضی ها میگن آهنگاش خشنه! ولی از نظر من آروم کننده است. 

شاید شما اسمشو اعتیاد بذارین. شاید بگین من معتاد متالیکا شدم که خشونتش آرامش بخشه واسم. شاید درست بگین، ولی من معتادش هم اگه شدم، قبول دارم حرفاشو!

هنوزم موسیقی رو توجیه نکردم، آره... چون بلد نیستم توجیه کنم. فقط یه چیزی درونم میگه که دارم راه رو درست میرم. همین برام کافیه. بهم آرامش میده... آرامش با دیازپام 10!...


پ.ن: لطف کنید ازم راجع به اعتقادات موسیقیاییم سوال نپرسین، چون جواب نمی دم. نظر می خواین بدین می تونین. همشو می خونم ولی جواب نمی دم. و همشو هم نشنیده می گیرم. در ضمن از همه معذرت می خوام که اینطوری تلخ حرف زدم. من آدم بداخلاقی نیستم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:12  توسط آتنا  | 

تجدید ناب شهریور - موضوع انشا: ایثار و فداکاری

نکته: اگه قسمت اول این پست رو نخوندین اینجا رو کلیک کنین.

به نام خدا

من امروز در خیابان راه میرفتم، دیدم هنوز اون دوتا ماشین اونجا واستادن منتظرن پلیس بیاد! یهو یادم افتاد که من انشامو تجدید شدم باید یکی بنویسم فردا امتحان دارم. از جلو کلوپ حسن آقا رد شدم، رو شیشه نوشته بود: "سونی، هر دقیقه 5 تومان". می خواستم برم تو، ولی آتیش عشقت نذاشت باز (اینو واسه یه نفر نوشتم ××). خلاصه انشامو که تجدید شده بودم ادامه دادم:

مقیاس ها را بزرگتر می کنیم. و یکراست میگوییم: "شهادت! شهادت چی؟ اونم فداکاری نیست؟" خوب بحث سنگین شد، دیگه نمیشه گفت اینو واسه ارضای درون انجام میدیم! شایدم بشه. شایدم بگین که این یه معامله است. معامله با وعده های اون دنیا. نمی دونم. آخه بستگی داره فداکاری رو چی تعریف کنیم. آقا معلم، شما که خودت بهم دادی 4 تو خرداد، اصلا می دونی فداکاری چیه؟ حالا می دونم اینو می نویسم مردودم می کنی، ولی اشکال نداره، آدم بهتره حرف حقو بزنه، حتی اگه به ضررش باشه.

اگه بی خیال یه چیزی تو این دنیا بشی، چون اونور بهترشو میدن این فداکاریه. آره؟ همینه؟ شایدم نه. نمی دونم. گیج شدم. فقط یه چیزی از بچگی زیاد شنیدم (البته الانم چهارم ابتدایی هستما). اینکه میگن فلان کارو بکن ثواب داره. از خرداد تا شهریور خیلی فک کردم. نمی دونم حرفامو چطوری جمع کنم. واقعا گیج شدم. می خوام حرفمو بزنم هی میگم بذار آب و تابش بدم، حرفش مهمه، حیفه یهو بگم. ولی فک کنم دارم تورم گیج می کنم آقا معلم. حرفم اینه:

فداکاری یعنی فدای عشق شدن، کدوم عشق؟ تو زمین دنبالش می گردی؟ یکی از بچه ها کامنت گذاشته بود: "من فضا رو بیشتر دوست دارم. خالصه، بی رنگه... زمین خوب نیست." آره، فداکاری یعنی شهادت، یعنی حسین (ع)...


== × == × ==

نمره: 20

علت: پیشرفت از خرداد تا شهریور

فردا با بابات بیا مدرسه، باید یه چیزایی بهش بگم...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:5  توسط آتنا  | 

Lara Fabian - Je t'aime

میدونم گذاشتن آهنگ زیاد ربطی نداره به وبلاگ نویسی، ولی خوب، از ما بی شعورا هر چی بگی برمیاد. اصلا دلم می خواد. از این آهنگه خوشم اومد می خوام بذارم اینجا. تازه متن اصلی با ترجمه انگلیسیش (که کار خودم نیست) گذاشتم.

کلیپ به دلایلی حذف شد!

اینم متنش:

D’accord, il existait d’autres façons de se quitter
Quelques éclats de verres auraient peut être pu nous aider
Dans ce silence amer, j’ai décidé de pardonner
Les erreurs qu’on peut faire à trop s’aimer
D’accord la petite fille en moi souvent te réclamait
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégeais
Je t’ai volé ce sang qu’on n’aurait pas dû partager
A bout de mots, de rêves je vais crier

Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça

D’accord je t’ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
Dans cette maison de pierre,
Satan nous regardait danser
J’ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix

Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça

Je t'aime, je t'aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinema
Je t'aime, je t'aime, je t'aime, je t'aime, je t'aime, je t'aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça

اینم ترجمه انگلیسی:

agreed, there existed other ways of parting
if we looked at the bright side it might be able to help us
In this bitter silence, i decided to forgive you
it is the faults that we might do when we love someone so much
agreed the small girl in me often claimed you
you were almost like a mother, you edged me, u protected me
I've stolen your blood that we wont leave each other
in the middle of words and dreams im gonna shout:
I love you, I love you
like a crazy person like a soldier
like a star of cinema
I love you, I love you
as a wolf, as a king
as a man that i'm not
you see, i love you like that

agreed, I trusted you in all my smiles and secrets.
even those, alone whose brother is the unconfessed security guard
In this stony house,
Satan watched us dance
I wanted so much the war of bodies which made peace
I love you, I love you
like a crazy person like a soldier
like a star of cinema
I love you, I love you
as a wolf, as a king
as a man that i'm not
you see, i love you like that

آره ترجمه انگلیسیش خیلی بده، شرمنده.

درخواست شد که mp3 شو از کجا دانلود کنیم؟ پاسخ آمد از اینجا:

لینک به دلایلی که کلیپ حذف شد، حذف شد!!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:38  توسط آتنا  | 

موضوع انشا: ایثار و فداکاری

به نام خدا

من امروز در خیابان راه می رفتم که دیدم دو تا ماشین سر چارراه گرووووووم زدن بهم. یهو یادم افتاد که من فردا انشا دارم و باید راجب ایثار و فداکاری انشا بنویسم. پس دیگه نرفتم ببینم این دو تا ماشین چه بلایی سرشون اومد. یکراست اومدم خونه و سر راه هم دیگه نرفتم تو کلوپ حسن آقا سگا بازی کنم. اینم انشای من:

فداکاری خوب است. ایثار هم خوب است. آدم باید در زندگی فداکاری کند. خیلی خوب است. بیشتر خوب است. ولی باید اولش دید که چه فلسفه ای در پی فداکاری است. منظور من این است که چرا آدم فداکاری می کند. حالا می گویم. به نظر من این فداکاری که می گویند خیلی خوب است، اصلا الکی است. همه می گویند که ما فداکاری می کنیم به خاطر طرف مقابلمان. ما فداکاری می کنیم برای کمک به هم نوعمان. ما فلان می کنیم، ما پشمدان می کنیم. اینها همش الکی است. به نظر من فداکاری امریست خودخواهانه! یعنی چه؟ تشریح می کنم.

شما مثلا فرض کنید که یک دوست دختر دارید (و یا یک دوست پسر و یا چندتا). شما برای او کادو می خرید. به او محبت می کنید، به او همیشه فکر می کنید. میمیرید! خوب، به نظر من همه اینها را برای این میکنید که آن چیزی که ته دلتان است ارضا شود. یعنی اینکه با این کارهایی که می کنید و اسمش را فداکاری می گذارید در اصل چه خودآگاه و چه ناخودآگاه می خواهید خلائی را که در خود دارید جبران کنید.

بگذارید کمی در مقیاس بزرگتر بگویم. شما الان مثلا فرض کنید که دارید رانندگی می کنید در هوای بسیار سرد و بارانی. گوشه خیابان پیرزنی که آفتاب لب بوم است را می بینید که همچون سگ به خود می لرزد. به احتمال خیلی زیاد نگه می دارید و او را به مقصدش می رسانید و به خود می بالید که عجب فداکاریی کردم! همین که این فکر را بکنید، خود بیانگر این است که شما این کار را برای او نکرده اید، بلکه برای ارضای عذاب وجدان خود کرده اید. پس این هم فداکاری نیست.

بگذارید مقیاس را باز هم گنده تر کنیم. رفتم برم جنگ! ولی آتیش عشقت نذاشت (اینو واسه یه نفر نوشتم ××). کجا بودیم؟ آها، فرض کنیم که شما یه کلیه هدیه می دهید به کسی که نیاز دارد و بعدش هم میمیرید! لابد می گویید این دیگر فداکاریست! خیر... نیست که نیست. چرا؟ چون که دوست دارید از شما به نیکنامی یاد شود. و شنیده اید که می گویند: سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز / مرده آن است که نامش به نکویی نبرند. آن وقت فکر می کنید که نمرده اید! ولی مرده اید... چرا؟ چون قبل از مردن دوست داشته اید که نامتان را به نکویی ببرند. می خوام نبرند.

باز هم مقیاس گنده تر می خواهید؟ دیگر ذهن کلاس چهارم ابتدایی مان نمی کشد. شرمنده. اگر فهمیدید که فهمیدید، نفهمیدید هم می توانید به فلسفه آکواریوم مراجعه کنید.

پایان.

== × == × ==

نمره: -4-

علت: استفاده از واژه های ضد اخلاقی؛ رفتن به کلوپ حسن آقا و بازی کردن با سگای نجس؛ انکار کردن فلسفه ایثار؛ اشاره به فلسفه رکیک آکواریوم؛ کپی کردن کلمه به کلمه انشا از روی قلی؛

فردا با بابات بیا مدرسه، تو باید شستشوی مغزی شوی! بی شعور!

برای خواند قسمت دوم این پست اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:14  توسط آتنا  | 

چینگ چونگ چانگ

اشتباه نکنین! این علامت کمبات نیست! این نشان مخصوص حاکم بزرگ، البته حاکمین بزرگ Yin و Yang ـه. احترام بگذارید...

我 是 一 个 愚 蠢 的 男 孩

اینا یعنی اینکه من یه پسر بی شعورم. همه گیر میدن چرا من خودمو بی شعور میدونم. حالا می خوام یه جور دیگه توجیه کنم. ببینید وارد دنیای فلسفه بی شعوریسم نشم دیگه. خیلی ساده و کوتاه، اگه ما بی شعورا نباشیم، با شعورا احساس پوچی می کنن. چطوری بگم؟

ببینید، وجود شعور وابسته به وجود بی شعوریه. یعنی اینکه تو رو چه حساب میگی فلانی باشعوره؟ معیارت چیه؟ معیارت می تونه متضادش باشه دیگه. بی شعور! پس من اگه نباشم، باشعورا هم نیستن. حالا دیدی من حاکم بزرگم؟ احترام بگذارید...

بازم نفهمیدین جریان چی بود؟ یه مثال میزنم. شما می دونین سرما چیه؟ خوب آره دیگه. گرما رو چطور؟ اونم آره. خوب اینا دوتا چیز متضاد هستن که وجود هر کدوم نیازمند وجود اون یکیه. اگه سرما نباشه گرما بی معنیه و برعکس. 

خلاصه، حالا دیدین من باید بی شعور باشم؟

چی نفهمیدین؟ یه مثال دیگه می زنم اوکی؟ شما خونتون آکواریوم دارین؟... اصلا ولش کن...


پ.ن: مانا، مانی، مارتا، آفتاب، هدیه و همه کسانی که انتظار کشیدن...! اینم پست. ولی یهو به ذهنم رسیدا... الهام شد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:10  توسط آتنا  | 

آقا بیا کل کل کنیم

تاریخ: 1380

قیمت موبایل: 750 هزار تومن بده، یه سال دیگه اسمت در میاد (فقط مخابرات بود یا همون همراه اول)

حرفای ملت:

- آقا پاکستان 20 ساله موبایل داره! حالا اینا تازه موبایل آوردن.

- آره والا، الان شما همین عربا رو نگا کن، همینا که میگی **** هستن (به دلیل اعتراضات احتمالی نژادپرستانه حذف شد)، همینا بچه هاشون موبایل دستشونه.

- وای... آلمان الان می دونی موبایل چنده؟ مفت! یه خط می خری خیلی ارزون، عوض خدماتش گرونه. حالا اینا 750 میگیرن... ****ها، ****ها... (ایناش فحش بود)

- الان دیگه بچه خارجی ها با موبایلاشون اینترنت کار می کنن...

- زن: رامین خدا کنه موبایلا ارزون بشه خیلی یه دونه بخریم نه؟


×  ×  ×


پس از گذشت چند سال و ارزون شدن موبایل و مجهز شدن خطوط به امکانی همچون GPRS


تاریخ: 1387

قیمت موبایل:

همراه اول اعتباری 30 هزار تومن

همراه اول دائمی 200 هزار تومن

ایرانسل اعتباری 10 هزار تومان با نوشابه اضافی

نکته: قیمت ها به روز نیست، حدودیه!

حرفای ملت:

- بابا اینا که آنتن نمی ده، ایرانسل...

- داداش، موبایلت ایرانوله؟ از این ارزوناس؟ ای بی کلاس، موبایل من ازاین گروناس

- زن: ببین رامین، واسم از این خطای دائمی همراه اول بگیر، دوستام مسخرم می کنن.

- نمکیییییییییه... آی نمکی...... نون خشک داری بیار، جوجه ببر، ایرانسل ببر... همراه اولم ببر...


×  ×  ×


آقا من اصلا نمی خوام قضاوت کنما! اینا یه سری از حقایق بود. خودتون می دونین، در ضمن منم ایرانسل دارم. شمارشم اینه: ****0935804...


+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 23:26  توسط آتنا  | 

حکایت: روغن حیوانی, ماشین چری

یه روز یه پیرمرد دامدار میاد خونشون با یه سطل پر از روغن حیوانی! (قابل توجه تهرانی ها که روغن حیوانی ندیدن، خیلی گرونه ها، ماکه پشت کوهیم همیشه هست!) خلاصه به دو تا پسرش میگه:

- فرزندانم، ایشالا میرم این روغن ارو تهران می فروشم، پولشو میدم چند تا گوسفند می خرم، باز روغن درست میشه و همینطور بعد از چند سال یه چری (ماشین جدیده، تحقیق کنید) می خرم.

پسر بزرگه میگه منم جلو میشینم چون بزرگترم! کوچیکه میگه خوب نمیشه من جلو بشینم یه بار؟ بزرگه میگه نه، من بزرگترم نمیشه. خلاصه اینا دعواشون میشه که باباهه یه دونه محکم میزنه پشت کلشون میگه:

- کره خرا! بیاین پایین خراب کردین ماشینو!

بعدشم هولشون میده پرتشون می کنه اونور که پای برادر کوچیکه می خوره به سطل روغن و چپه میشه!

تموم!

* * *

حالا شما قضاوت کنین، کی بی شعورتره؟

الف) پسر بزرگه

ب) پسر کوچیکه

ج) باباهه

د) من!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:32  توسط آتنا  | 

مطالبی که اخیرا یاد گرفتم

خوب از شما دوستان یه چیزایی یاد گرفتم که حال کردم اینجا بگم چی. اول اسمشو میگم، بعد میگم چی یاد گرفتم.

آفتاب: آدما همه بی شعورن! ولی وقتی که بفهمن بی شعورن، تازه می خوان باشعور شن.

من: پس چرا من که فهمیدم بی شعورم باشعور نمی شم؟ ای بابا!

 

آنوسیا...666ولت!: شریعتی میگه خر باش تا خوش باشی، یا با هوشیاری غصه ی هر چیز را خوری / چون مست شدی هرچه بادا باد! / خوبه که برات مهم نیست بهت چی میگن! / تو خودتی و این یعنی شجاعت...

من: من مستی رو دوست ندارم. مستی در لحظه آدم و خوش می کنه! بعدش چی؟ من می خوام از لحظه لحظه ی زندگیم لذت ببرم. مثل الان. میخوام از چیزایی که دارم به لذت برسم، نه به چیزایی برسیم که می خواد بهم لذت بده!

 

باغ برفی: با این دو سه نادان که چنین میدانند / از جهل که دانای جهان ایشانند / خرباش که این جماعت از فرط خری / هر کو نه خر است کافرش میدانند

من: میشه منم یه روزی دانا بشم؟ سعیمو می کنم!*

 

همین،... بازم اگه چیزی یاد گرفتم بهتون خبر میدم.

شرمنده که این مطلب خوب نبود (مطمئنم که قبلیا خوب بودن). فعلا اینو داشته باشین تا ببینم به ذهن الکن من که ستاره میشمارد چه می رسد!

* این جمله به پیشنهاد آفتاب ویرایش شد! چونکه با جمله های قبلیم تناقض داشت. من از این آفتاب خیلی چیزا دارم یاد می گیرم خداییش! حالا شاید همه رو دسته بندی کردم، کتاب نوشتم! خدارو چه دیدی، بلاگ نویس بی شعور! والا...! خوبم فروش می کنه ها. ولی به اسم خودم چاپش نمی کنم، به اسم یکی از دوستام چاپش می کنم! اسمشو هم می تونم بذارم: "آموخته های دوست بی شعورم!"... ای بابا، نه به باره نه به داره...

میگن حرف حرف میاره ها! یه حکایت یادم اومد، تو پست بعدی بخونینش که تعداد پستام زیاد بشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:34  توسط آتنا  |